شروع دوباره... (قسمت ۱)

همه چیز عادی بود تا اون لحظه.

لحظه ای که یک نفر توانست باد را کنترل کند.

بعد از آن خیلی های دیگر توانستند قدرت های خود را بیدار کنند.یکی از آنها من بودم.به این قدرت ها اسم جادو رو دادن.یکم خیالی بود ولی واقعی بود.

من قدرت استفاده از رعدو برق و آتیش را بدست آوردم.در آن زمان من پنج سالم بود.یک دختر کوچک پنج ساله.

یک سال بعد از آن استفاده از قدرت های ماورائی تبدیل به یک چیز عادی شده بود.ولی هر جا که قدرت باشد هرج و مرج هم خواهد بود.

امروز پدر و مادر من،من را به شهر بازی آوردند.

میتسوها:مامان بابا من میخوام اینو سوار بشم.

مامان:باشه عزیزم بزن بریم.

شخص یک:مراقب باشید یه خود مختار.

خود مختار:همین الان تمام پول ها تون رو بدید بهم.وگرنه کاری میکنم که زیر سنگام له بشید.

باز هم یه خودمختار دیگه. بعد از اینکه قدرت را به وجود آمدن این خودمختاری را هم اومدم کسی میگن که از قدرت هایشان برای راه‌های بد و بدون اجازه قانون استفاده می کنند.

شخص دوم:نگران نباشید من این جام.

مردم:وای خدارو شکر اون از سازمان b اومده.

:نجات پیدا کردیم.

خودمختار:ها!فکر کردی میتونی جلوی منو بگیری؟

چندتا سنگ بزرگ بخ طرفش پرتاب میکنه.سخص دوم جاخای میده.یه مشت محکم بهش میزنه. خودمختار خون تف میکنه.

وارد مبارزه میشن.

میتسوها:مامان بابا اینجا خطرناکه بهتره که از اینجا دور بشیم.

بابا:درسته بیاید بریم.

*دور شدن

به احتمال زیاد هیچ جای نگرانی نیست یک هفته بعد از آمدن قدرت غارهای باز شدن که درونشون پر هیولا بود.ما به این هیولاها (ایو) میگیم.ایوها به به همراه غارهاشون رتبه بندی های d تا ss دادیم هر چی رتبه بالاتر خطرناکتر. برای مقابله با آنها دولت سازمان هایی به وجود آورده.اولین سازمان،سازمان e است.در سازمان e به پرورش قدرت ها کمک میشه و در اونجا به افراد رتبه میدن و به سازمان های رتبه اشون فرستاده میشن.

برای مثال کسی که رتبه اش b باشه به سازمان b فرستاده میشه و کسی که رتبه اش a باشه به سازمان a میره.وقتی که رتبه بندی انجا شد بر اساس رتبه اشون میتونن تیم شون رو بسازن و غار ها رو پاک سازی کنن.مثلا یه جادوگر سطح b میتونه به یه غار سطح b و پایینترش بره ولی نمی تونه به یه سطح a بره مگه ابنکه تو تیمش چند تا سطح a داشته باشه.پایین ترین نوع سطح جادوگری d هستش.سطح d کارش بدک‌نیستا ولی به هر حال اونا تو سازمان ضعیفن.هر چی قوی تر باشی بهتره چون میتونی غارهای بهتری رو پاک سازی کنی و یعنی پول بیشتری به دست میاری.

وقوی ترین سازمان،سازمان سیاه است.اسم یه جوریه ولی به هر حال.داخل سازمان های سیاه قویترین ها حضور دارن میگن بیشتر آدمای اونجا بالای بیست سالشونه ولی بازم نوجون ۱۶ ساله دارن. از بین تمام سازمان های سیاه سازمان سیاه جایی که من توش زندگی میکنم یعنی ژاپن از همشون یه سرو گردن بالاتره چون آدماش قوی ترن و بهترین امکانات رو دارن.

من زیاد اهمیت نمی دم چون من نمی خوام عضوشون بشم چرا که مادر و پدرم نگرانم میشن. برای من داشتن اونا بهترین چیزه.نمی خوام نگرانم بشن.

میتسوها: ها!به خاطر اون خودمختاره نتونستم سوار اون وسیله بشم.

مامان:قیافتو اینجوری نکن.

بابا:ببینم بادکنک میخوای؟

میتسوها:آره،آره.

بابا:ببخشید آقا لطفا یدونه بادکنک بدید.

شخص:باشه.بفرمایید.

بابا:ممنونم.بیا عزیزم اینم بادکنک.

میتسوها: ممنونم بابایی.

بابا: خواهش میکنم.

*لبخند زدن مامان و بابا

میتسوها:وای که چقدر دوستون دارم.

مامان:ما هم دوست داریم دختر ع...

*صدای پاشیدن خون

(این میتسوهاست که خون پاشیده روش فقط فکر کنید که چشماش آبیه.)
(این میتسوهاست که خون پاشیده روش فقط فکر کنید که چشماش آبیه.)

*صدای افتادن

*صدای جیغ از دور

میتسوها:ما...مان با...با؟این خون شماست؟

مامان بابا چرا جواب نمیدید.توروخدا یه چیزی بگید. چرا دیگه‌ حرفی نمی زنید؟هق هق...ن...نه... *جیغ زدن نهههههههههه.چرااااااااا؟چرا بلند نمی شید تو رو خدا بلند شید هق هق کی این کارو کرد؟

*دورو بر را نگاه کردن

میتسوها:کی؟ها؟یعنی چی؟تو یه ایو هستی؟

*جیغ از دور

میتسوها:اینجا چه خبره ایو ها چرا اینجان؟چرا دارن بعضی ها رو میکشن و بقیه رو ول میکنن.خدای من اینجا چه خبره؟هق هق

مردم:نهههههههه.

کمکککککک

ولم کنیید.

*چکیدن اشک.

در اون زمانی ایو ها داشتن زمین رو با خون تمیز میکردن یه چیزی رو متوجه شدم.اونم این بود که چرا این همه مدت اتفاقی نیوفتاده بود؟این به خاطر این بود که یکی میخواست که ما یک سال آخر زندگی عزیزانمون پیششون بمونیم تا بعدش اونا رو یعنی کسایی که هنوز قدرتی نداشتن رو بکشه.برای اون شخص کسایی که قدرتی نداشتن مثل مهره های اضافی بودن که باید حذف میشدن.

در اون زمانی ایو ها داشتن زمین رو با خون تمیز میکردن یه چیزی رو متوجه شدم.اونم این بود که چرا این همه مدت اتفاقی نیوفتاده بود؟این به خاطر این بود که یکی میخواست که ما یک سال آخر زندگی عزیزانمون پیششون بمونیم تا بعدش اونا رو یعنی کسایی که هنوز قدرتی نداشتن رو بکشه.برای اون شخص کسایی که قدرتی نداشتن مثل مهره های اضافی بودن که باید حذف میشدن.همه ی ما تمام این مدت فقط مهره های بازی اون شخص بودیم.نمی دونم اون شخص کیه ولی هر کسی که هست من انتقامم رو ازش میگیرم.

شش سال بعد.

این داستان ادامه دارد...